تبليغاتX
وبلاگ خبری تحلیلی سینما و تلویزیون ایران
بهمن فرمان آرا

نگاهی به سه فیلم بهمن فرمان آرا

پس از انقلاب!به بهانه ساخت فیلم

چهارمش،خاک آشنا

بهمن فرمان آرا

کمتر کسی پیدا می شود که با سینمای ایران

آشنا باشد و چیزی از سه گانه اخیر بهمن

فرمان آرا در مورد مرگ نداند.منظورم سه

فیلم بوی کافور عطر یاس،خانه ای روی آب

و یک بوس کوچولو است.

متاسفانه هیچ گاه نتوانستم فیلم های قبل از انقلاب

وی را ببینم.فیلم هایی مثل سایه های بلند باد،

شازده احتجاب و مجموعه تلویزیونی خانه قمر خانم.

نوع نگاه فرمان آرا به مرگ و زندگی در سه فیلم

اخیرش جای تامل دارد.او از مرگ نمی ترسد،او

معتقد است که باید از "بیهوده زیستن" هراس داشت.

این را خودش در بوی کافور عطر یاس می گوید.در

ادامه او اعتقاد دارد کسی که آلوده به گناه باشد،نه از

زندگی خود لذتی می برد و نه مرگ خوبی دارد.

بوی کافور عطر یاس

برای مثال می توان به زندگی دکتر سپیدبخت در

خانه ای روی آب اشاره کرد.دکتر سپیدبخت آدم پاکی نیست.

منظور از اینکه آدم پاکی نیست،همان کلیشه های همیشگی

از جمله زنباره بودن،می خوارگی و کارهای خلافی است

که در حرفه شریف و مقدس پزشکی انجام می دهد.و تماشاگر

خیلی زود این را در می یابد که خود دکتر سپیدبخت هم

خانه ای روی آب

از زندگی که دارد راضی نیست.خودش می داند که در زندگی

زناشویی موفق نبوده،به پسرش که حالا معتاد شده توجهی نداشته

و ... برای همین در جایی از فیلم بی هدف در خانه راه

می رود و در آخر به میزی تکیه داده و گریه می کند.سرانجام

این آدم ظاهرا فاسد در حالی که دارد جان می دهد خدا را

صدا می کند و شاید بتوان گفت که با این کار و همچنین سکانس

بعدی که او در باغی زیبا با لباسی سفید آرمیده است،تمام

گناهان او بخشیده شده و تماشاگر نیز گناهان وی را نادیده

می گیرد.نمونه همین روند،در یک بوس کوچولو دیده می شود.

یک بوس کوچولو

این بار یک نویسنده پرادعا و متفرعن(سعدی) که پس از سی و هشت

سال به وطن بازمی گردد،با کابوس مرگ دست و پنجه نرم

می کند.او خیلی راحت و بی دغدغه وطن خود را ترک کرده

و در مدتی هم که در آنجا بوده،نه تنها کار مفیدی انجام نداده،

بلکه دائم به همکارانش و نویسندگانی که در این سی و هشت

سال موفق بوده اند،توهین کرده و به خاطر غرورش (که نشانه

ضعف کامل اوست) از آن ها بدگویی کرده.حال به وطن برگشته

و تنها استدلالش این است که آلزایمر دارد و نمی خواهد وطن

خود را فراموش کند و دوست دارد در خاک ایران بمیرد.اما

دیگر همه او را فراموش کرده اند و این سخت ترین مجازات

برای اوست.او در طول فیلم فرشته مرگ را به صورت یک

زن جوان و زیبا اما با لباسی سیاه می بیند.در حالی که برای

دوستش(شبلی) این فرشته با لباسی سفید ظاهر می شود.و برای

شبلی مرگ همانند یک بوس کوچولوست.شاید سعدی هم دوست

داشته که مرگ را این چنین بپذیرد،اما به خاطر گناهانی که

انجام داده،آخرین مجازات او این است که فرشته مرگ را به

صورت پیرزنی زشت ببیند(که پیرزن زشت در فیلم دیده نمی شود

و تنها سعدی در آخرین لحظه او را می بیند).

دغدغه های فرمان آرا در مورد مقوله مرگ کاملا طبیعی و

باورپذیر است.این دغدغه ها به خوبی در این تریولوژی مشخص

می شود.و از این بابت خود من به شخصه فرمان آرا را تحسین

می کنم و بی صبرانه منتظر دیدن فیلم جدید او(که این بار در

رابطه با مرگ نیست) هستم.فیلمی به نام خاک آشنا با بازی

رضا کیانیان(یار ثابت فرمان آرا در سه فیلم اخیر او)،بابک

حمیدیان(که در یک بوس کوچولو بازی کرده بود)،بیتا فرهی

(که نقشی کوتاه در خانه ای روی آب داشت) و نیکو خردمند.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:25  توسط پاشا ابراهیمی  | 

یک توضیح کوچک
سلام

حتما همگی متوجه این اتفاقاتی که

اخیرا افتاده شده اید.طی چند روز

قبل یک سری نظرات جعلی از سوی

یک نفر با اسم من برای چند تن از

عزیزان فرستاده شده.که متاسفانه

در میان آن ها چند پیام مبتذل و هرزه

برای بعضی از خواهرای خوبم دیده

می شود.

می دونین...من اصلا حوصله ندارم در

موردش صحبت کنم.چون به نظرم اصلا

ارزششو نداره.و در ضمن می دونم تمام

دوستان من رو میشناسند و روشنفکرتر

از اونی هستند که نظرات اون عقب مانده 

رواز سوی من بدونند.همونطوری که روز

گذشته هفت نفر از شما عزیزان به من

ابراز محبت نموده و فرمودید که از جعلی

بودن آن نظرها آگاهید.

در هر حال یکی از دوستام به من توصیه

کرده که حتما نظراتی رو که در وبلاگم

گذاشته میشه اول تایید کنم و بعدا

نشون بدم.به شما عزیزان هم پیشنهاد

می کنم که حتما این کار رو بکنید.

در آخر از خداوند متعال خواستار شفای

عاجل و دائمی تمامی بیماران اسلام

می باشم.

                               

                          پاشا ابراهیمی

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:50  توسط پاشا ابراهیمی  | 

نقدی بر "دست های خالی"

سلام

دیروز برای دومین بار دست های خالی رو دیدم.بار اول

توی جشنواره دیده بودم.شاید بپرسید که من چرا فیلمی رو

که یک بار دیدم،باز هم می روم می بینم.در جواب باید عرض

کنم که گذشته از بیماری سختی که در شش روز اول جشنواره

به اون مبتلا شده بودم و بی خوابی هایی که چهار شب بعدش کشیدم،

(به این دو مورد اکران محدود سنتوری و اکران مفتضح و داغون

رئیس رو هم اضافه کنید) و همین مساله باعث شد که خاطره خوب و

درستی از جشنواره بیست و پنجم نداشته باشم،من اصولا عادت دارم

یک فیلم رو چند بار ببینم و این "چند بار دیدن" باعث می شه که من

هر دفعه یک چیز تازه ای از فیلم کشف کنم و بهتر متوجه بشم که حرف

فیلمساز چی بوده.مثال بارزش فیلم هامون هست که تا امروز دقیقا هفده بار

این فیلم رو دیدم و هر بار متوجه نکته تازه ای در اون شدم. یا عروس آتش،

اجاره نشین ها،اعتراض و ...

اما اصل مطلب.این شما و این هم نظر من در مورد دست های خالی:

 خسرو شکیبایی در نمایی از فیلم

اگه ستاره شناس باشی...

ابوالقاسم طالبی را با نغمه شناختم(چرا اینطوری نگاه می کنید؟

به خدا من مدت کمیه که با سینمای ایران آشنا شدم).نغمه را دوست

داشتم.چون در آن فیلمساز توانسته بود به خوبی حرف دل خود را

بزند.و باور کنید در کمترفیلم ایرانی!!! یک چنین عشق زیبا و واقعا

"اساطیری" دیده بودم.آقای رئیس جمهور را نصفه و نیمه دیده بودم

و بعدها فرصت نشد که دوباره آن را ببینم.

اما دست های خالی.هنگامی که خبر اکران فیلم را در جشنواره شنیدیم،

همه منتظر بودند تا ببیند ابوالقاسم طالبی این بار در زمینه دفاع مقدس

چه فیلمی ساخته.خود او تنها توضیح کوتاهی داده بود مبنی بر اینکه

معترض است به تمامی مسوولان زندانها که "چادر"ی که سالیان

سال مادربزرگ ها و زنان مومن بر سر می کردند،چرا در این

زمانه باید بر سرمتهمینی که به اتهام مختلف از جمله قتل،دزدی،

فساد اخلاقی و... به زندان افتاده اند قرار بگیرد.در فیلم به این

 نکته هم اشاره می شود.اما خیلی کوتاه.اصل فیلم در مورد

افرادی است که زمانی به خاطر دفاع از وطن و ناموس خود،دیوار

 گوشتی دوراین کشور کشیدند و حالا هر کدام از آن ها به نحوی

فراموش شده اند.همان طورکه وقتی خبر بازگشت امیرحسین ترابی

(با بازی استثنائی و فراموش نشدنی خسرو شکیبایی) شنیده

می شود،خیابانی را که به خیال شهید شدن او قرار بوده به

اسمش بکنند،از او پس می گیرند.او نیز به خاطر مشکلات

روحی و روانی در پی موجی شدنش،حرف و رفتار بعضی

از آدم های این دوره را نمی فهمد.نگاه کنید به صحنه ای که

او سعی می کند به آن جوانی که دف می زند بفهماند که نباید

 موهای خود را بلند کند و وقتی هم که جوان می خواهد بگوید

که بزرگ شده است و از خود دفاع می کند،به او می گوید

"نه عزیزم...شما که هنوزبچه ای".یا نگاه کنید به صحنه ای

که به اشتباه در رستوران سر میز یک دختر می نشیند و وقتی

متوجه اشتباه خویش می شود، می گوید:"ببخشید" و دختر هم که

کاملا مشهود است که از جوان های خاکستری و عموما "طلبکار"

امروزی است،می گوید:"بخشیدیم!".امیر حسین دارد می رود که

 برمی گردد و به او نگاهی می کند،اما به خواهش همسرش مریم

(با بازی فاطمه گودرزی) منصرف می شود.

فیلم در باب اعتراض است.اعتراض به کسانی که چادر را که

پوششی مقدس است،بر سر افراد بزهکار هم قرار می دهند.اعتراض

به افرادی که معتقدند اگر جنگ نبود،خیلی از آن جوانان حالا

"ستاره" بودند.و چه زیبا امیر حسین به پدری که پسرش بر اثر

تلقین های امیر حسین به جبهه رفته و شهید شده،می گوید:"حالام

ستاره ان...اگه ستاره شناس باشی!".فیلم اعتراض می کند به افرادی

که به دین و مذهب اعتقادی ندارند(مثل پدر همان دختری که حوریه

به اتهام قتل او به زندان می افتد) اما کسی مثل امیر حسین(که خود

را دیوونه حسین می داند،اما اعتراف می کند که در برابر عظمت

حسین،دستهایش خالی است) شفای پسر همین آدم را از خدا طلب

می کند.و پسر که به کما رفته،در آخرین لحظات چشم هایش را

باز می کند.

این حالت اعتراض گونه در اکثر سکانس های فیلم های طالبی

وجود دارد.حالا در فیلمی مثل نغمه محمود(حسین یاری) با آرامشی

نسبی اعتراض خود را بیان می کند و در دست های خالی

امیر حسین با دیدن ماهی هایی که دارند کنار ساحل جان می دهند،

اعتراض خود را با عصبانی شدن(که باز هم منجر به موجی شدن

او می شود) نشان می دهد.

فیلمساز قصد ندارد به صورت کلیشه ای در مورد "معجزه" صحبت

کند.اما می خواهد بگوید،که شاید با دست های خالی(اما دلی پر از

عشق) هم بشود خدا را شناخت.البته شاید با نشان دادن شکستن  لیوان

شراب قدری اغراق می کند،اما همان را هم می شود باور کرد.

فیلم مدیون بازی های خوب مریلا زارعی و خسرو شکیبایی است.

البته قصه فیلم و صد البته کارگردانی دقیق و حساب شده ابوالقاسم

طالبی هم مزید بر علت است.در فیلم های طالبی تصنع دیده نمی شود.

تمامی لحظات و اتفاقات باورپذیرند.حتی همان صحنه باز شدن چشم -

 - های پسر،خیلی از زوج های جوانی(!!!) را که دیروز ساعت چهار

 به سینما آمده بودند -و می شد حدس زد هدفشان از آمدن به سینما

همه چیز بوده به جز تماشای فیلم- تحت تاثیرقرار داده بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:15  توسط پاشا ابراهیمی  | 

دو خبر و نقدی بر "میوه ممنوعه"

سلام

ظاهرا با شروع مدارس و دانشگاه ها نه فقط من

که همه خیلی کم وقت می کنن به وبلاگا سر

بزنن.بابا درس خوون!ترم تازه شروع شده اینطوری

می کنی،موقع امتحانا می خوای چی کار کنی؟...

بریم سر بحث خودمون.

فرامرز فرازمند تهیه کننده سنتوری گفته که در

صورت نظر مثبت مسوولان،حاضرن که سنتوری رو

در هر زمانی اکران کنن.چون به قول بعضیا،فیلم های

استاد مهرجویی تاریخ مصرف ندارن.

حبر دوم اینکه استاد خسرو شکیبایی امروز در مصاحبه

با بانی فیلم اعلام کردند که خبر بستری شدن ایشان در

بیمارستان شایعه بوده و ایشان در صحت و سلامت کامل

به سر می برند(الهی شکر).خسرو شکیبایی عزیز

قرار است به زودی در فیلم دل شکسته ساخته علی

روئین تن به ایفای نقش بپردازند.

خسرو شکیبایی در نمایی از فیلم حکم

اما یک مطلب دارم در مورد سریال میوه ممنوعه.

 

دوست داشتنی و قابل قبول!

میوه ممنوعه

در چند سال گذشته سریال هایی به مناسبت ماه رمضان

پخش شده که تنها تعداد معدودی از آن ها سریال های

خوب و حرفه ای بودند.سریال هایی مثل کمکم کن،او

یک فرشته بود و اصل مطالب که می خواهیم در موردش

کنیم،میوه ممنوعه.(حالا نگین که دارم فقط از شبکه دو

دفاع می کنم)

حسن فتحی نام بیگانه ای برای تلویزیون نیست.به جرات

می توان گفت که در تمام سریال هایش از یک گروه

حرفه ای استفاده کرده و همیشه موفق بوده.داستان های

قوی،ایده های مناسب،بازی های خوب و ... عواملی

هستند که به روشنی در تمام این سال ها،نتیجه آن ها

در سریال هایی مثل پهلوانان نمی میرند،شب دهم و

میوه ممنوعه خوب بوده است(با کمی ارفاق می توان

مدار صفردرجه را هم به این لیست اضافه کرد).

میوه ممنوعه جدا از خط داستانی جذابی که دارد،

بازی های فوق العاده ای که دارد.علی نصیریان به

قدری زیبا می کند که به راحتی می شود نقش مصنوعی

وی در پرواز در حباب را فراموش کرد.همچنین امیر

جعفری که بعد از کارهای طنز خوب و بدی که داشته،

برای اولین بار در نقشی جدی ظاهر شده.گوهر خیر اندیش

همان کدبانوی مومن و دوست داشتنی همیشگی است.اما

در این میان تنها هانیه توسلی است که کمی(فقط کمی) با

اغراق بازی می کند.البته این چیزی از ارزش های توسلی

کم نمی کند و قطعا کسی بازی های درخشان وی در شام

آخر،اثیری و کافه ستاره را فراموش نمی کند.(یعنی امیدوارم)

در این میان تنها یکی دو نفر هستند که بازی شان چنگی

به دل نمی زند.از جمله نیما رئیسی(که ظاهرا مجری رادیو

جوان بوده) و طناز طباطبایی که می توان به خاطر کلیت

سریال تا حدودی این مساله را نادیده گرفت.البته در این میان

نمی توان از بازی خوب محمدرضا رهبر(همان سینای

بیچاره که هر وقت جلال کم می آورد و عصبانی است،او

را مظلوم گیر آورده و به او پرخاش می کند) گذشت.

میوه ممنوعه بدون شک یکی از بهترین سریال های مناسبتی

در سال های اخیر است.و مطمئن باشید اگر سال بعد مثل

هر سال در آخر ماه رمضان فیلم آن پخش شود،به هیچ وجه به

سرنوشت آخرین گناه دچار نمی شود که وقتی دیروز فیلم

آن پخش شد،همگان خواب بعد از ظهر روز جمعه را به

تماشای آن ترجیح دادند!

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:51  توسط پاشا ابراهیمی  | 

تقدیم به استاد رضا کیانیان

که اگر او را از نردیک هم نمی دیدم،

ذره ای به مهربانی و بزرگواری اش

تردید نمی کردم...

"دهه ات گذشته مربی!اگه اون اسلحه دستت

نباشه کی به حرفت گوش میده؟"(آژانس شیشه ای)

..."قانون مال فقیر و بیچاره هاست،اونام که پول

و پله ای ندارن تا من یه همچین زندگی راه بندازم"

(بوی کافور عطر یاس)..."وکلا حرف مفت زیاد

می زنن،ولی مفتی حرف نمی زنن"(چتری برای

دو نفر"..."من فکر می کردم نسل ما بی اعتقاده،اما

شماها واقعا دست ما رو از پشت بستین"(خانه ای روی

آب)..."ای بابا!امروز همه به ما میگن بدوش"(فرش باد)...

"آدم می ره جبهه که بجنگه،نه این که شهید شه"(گاهی

به آسمان نگاه کن"..."سکوت همیشه علامت رضا نیست...

بعضی وقتام علامت عقله..."(یک بوس کوچولو)...

تمام این ها،بخشی از دیالوگ های ماندگار و به یاد ماندنی

بود که از زبان شخصی شنیده بودم که گاه مات و مبهوت

بازی اش می شدم.نه...نمی شود اسمش را بازی گذاشت.

بیش اندازه باورپذیر بود.یک جور زندگی.یک جور واقعیت.

که گمان می کنم هیچ کس دیگری به خوبی او نمی توانست

آن را به من بفهماند.درست یادم نیست چند سالم بود که برای

اولین بار آژانس شیشه ای را می دیدم.فقط به خاطر دارم که

غرق در بازی فوق العاده پرویز پرستویی دوست داشتنی بودم

که ناگهان به نظرم انفجاری رخ داد.دو مامور امنیتی وارد آژانس

شدند.یکی را نمی شناختم(قاسم زارع که تا اخراجی ها

هم از آن قالب بیرون نیامد).اما شخص دیگر.که وقتی احمد

کوهی،حاج کاظم را به او معرفی کرد و گفت که زمانی

مربی او بوده،با لحنی ظاهرا فروتنانه ولی استهزاء آمیز گفت:

"حاج آقا...مربی!".

رضا کیانیان را از آنجا شناختم.همشهری بودنش با من! و

همچنین آشنایی بسیار دور او و برادرش با یکی از بستگان

من،بیش از پیش من را کنجکاو و علاقه مند به شناخت او کرد.

و بعد از آژانس شیشه ای بود که تمام فیلم های این استاد

مسلم بازیگری را(به غیر از رومشکان) دیدم.تا همین چند روز

پیش که عیسی می آید را پس از شش سال انتظار در سینما

فرهنگ (تنها جایی که در تهران در آن احساس آرامش می کنم)

دیدم.

اما زیباترین خاطره را از روزی دارم که با شوقی وصف ناپذیر

به دیدن نمایشگاه آثار چوبی او در خانه هنرمندان رفتم...

نمی توانم لحظه ای را که او را مقابل خود یافتم و با صدایی

لرزان به او سلام کردم و او با مهربانی دستم را فشرد توصیف

کنم.در سه روز آخری که این نمایشگاه بر پا بود(خدا را شکر که

خیلی هم دیر متوجه برگزاری این نمایشگاه نشدم) من دائما

آنجا بودم.روز اول به قدری حواسم پرت بود که یادم رفت

لااقل یک دسته گل بخرم.روز دوم یک شاخه گل خریدم(به

خدا بیشتر از این پول نداشتم) که همان را هم یک آدم ... با

طعنه ای که به من زد،از دستم درون جوی آب انداخت.و روز

آخر هم که انقدر بازیگر و هنرمند آمده بودند که تا شعاع دو

سه متری استاد هم نمی شد رفت...

الغرض...در جایی خوانده بودم که رضا کیانیان از معدود

بازیگرانی است که در مورد بازیگری مطالعه می کند،مقاله

می نویسد و در مورد آن تفکر می کند(نقل به مضمون).من

هم به نوبه خود معتقدم که او به همه چیز یک نگاه دقیق

و علمی و برای کوچکترین موارد هم تحلیل های زیبا و هنری

دارد.برای مثال توجه کنید به نمایشگاه آثار چوبی او و اسم آن:

"دوباره نگاه کن".خود او برای من این گونه تعریف کرد"خیلی از

این کارها را به همان صورتی که در طبیعت بود در اینجا قرار

دادم.اشکالی همچون ماهی،درخت،پرنده و ... منظورم این

بود که بهتر است گاهی اوقات بیشتر به جزئیات اطراف خویش

دقت کنیم".

اگر صدها سطر دیگر هم بنویسم،نمی توانم در توصیف هنر

بازیگری رضا کیانیان عزیز چیزی بیان کنم.فکر می کنم تیتر

این...راستی اسم این کاری که من کردم چه بود؟بزرگداشت؟

قدردانی؟تعریف و تمجید؟ستایش نامه؟...هر چه که بود،در

ستایش هنر و علم و بزرگواری و مهربانی این هنرمند دوست

داشتنی کم بود.خیلی کم.به هر حال بد نیست باز هم جمله ای

که در آن بالا نوشته ام را بخوانید...این تنها ذره ای از احساسات

عمیق قلبی من نسب به استاد رضا کیانیان بود...

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:30  توسط پاشا ابراهیمی  |