تبليغاتX
وبلاگ خبری تحلیلی سینما و تلویزیون ایران
یادداشتی بر فیلم "حکم"

به بهانه پخش حکم در بازار ویدئویی کشور بعد

از گذشت سه سال از ساخت آن

ای کاش این حکم صادر نمی شد...

 

مسعود کیمیایی است و کاریش هم نمی شود کرد.او دوست

دارد این جوری فیلم بسازد."حکومت مطلق نفسه،به هیچ

کس هم مربوط نیست"(پری-داریوش مهرجویی).

همه می دانند استاد مسعود کیمیایی به همان اندازه که طرفدار

دارد،مخالف هم دارد.من به شخصه همیشه فیلم های وی را

با علاقه و عشق عجیبی نگاه می کنم.البته باید اعتراف کنم

این عشق و علاقه هنگام دیدن آثار ضعیفی چون تجارت و

سربازهای جمعه به صورت وحشتناکی فروکش می کرد.

و چقدر ناراحتم که حالا تا حدودی همین احساس را نسبت

به حکم دارم.فیلمی که دو سال منتظر دیدنش بودم و از قضا

تعریف ها و تمجیدهای فراوانی از آن شنیده بودم.عده ای

هنوز معتقدند که حکم خیلی بهتر و موفق تر از رئیس است.

اما نظر این حقیر چنین نیست.مجله فیلم در شماره ویژه

بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر نوشته بود:"رئیس را

می توان یک حکم با چند دز بالاتر دانست"(نقل به مضمون).

در صورتی که حکم خیلی ضعیف و نا امید کننده است.

زمانی شایعه بود که کیمیایی بهترین بازیگران سینما را در

یک فیلم جمع می کند و در پایان یک اثر ضعیف و تاسف بار

می سازد.مصداق این جمله را در فیلم هایی چون سربازهای

جمعه و حکم می توان دریافت.بر خلاف رئیس که یک فیلم پر

از ستاره و ابرستاره بود و موفق هم بود.

عزت الله انتظامی

کیمیایی در حکم سعی کرده با استفاده از بزرگانی چون استاد

عزت الله انتظامی و خسرو شکیبایی و ستاره هایی چون بهرام

رادان،لیلا حاتمی و پولاد کیمیایی(که از حق نگذریم تنها کسی

که بازیش در فیلم به دل نشست،او بود) یک فیلم به اصطلاح

"گانگستری" یا "مافیایی" بسازد.این تلاش تا حدودی با دقت

کردن در کارها و روابط آدم هایی چون رضا معروفی

(استاد انتظامی) یا حد میثاق(خسرو شکیبایی نازنین) و آدم-

-هایش، به ثمر نشسته است.اما نتیجه کار اصلا قابل قبول

نیست.پایان ضعیف فیلم و آن حرف های سنگین و تا حدودی

احساسی اصلا در حد و اندازه کسی چون کیمیایی نیست.واقعا

شما از شنیدن جملاتی چون "خوشت میاد عین فیلما اینجوری

بمیرم" یا "هیچ حکمی برای تو نبود" و ... در فیلم استاد مسعود

کیمیایی چه حالی می شوید؟

خسرو شکیبایی و پولاد کیمیایی

بازی بازیگران به جز پولاد کیمیایی (و با چند نمره ارفاق استاد

انتظامی و خسرو شکیبایی) در حکم به هیچ وجه در حد انتظار

نبود.نه لیلا حاتمی(یاد لیلا و آب و آتش به خیر) و نه بهرام

رادان(که نیازی به معرفی و توضیح اضافی ندارد).

بهرام رادان و لیلا حاتمی

می دونین...خیلی بده آدم دو سال منتظر دیدن فیلمی از کارگردان

موردعلاقه اش باشه و وقتی اون رو دید،تمام آرزوهاش فرو

بریزه...به هر حال در ابتدای یادداشت هم گفتم.او مسعود

کیمیایی است و کاریش هم نمی شود کرد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:2  توسط پاشا ابراهیمی  | 

نقدی بر "چه کسی امیر را کشت"

تیمارستان غیرانتفاعی بزرگ گرد لعنتی!

نگاهی به "چه کسی امیر را کشت" به بهانه پخش آن در بازار ویدئویی کشور

 

چه کسی امیر را کشت تنها فیلمی است که از مهدی کرم پور دیده ام و اگر

اشتباه نکنم فیلم جایی دیگر او اکران نشده است.خوشبختانه زمان اکران

چه کسی...،فرصت نشد تا آن را در سینما ببینم.چون طبق شنیده ها ظاهرا

مردم به قدری از دیدن این فیلم ذوق زده وخوشحال شده بودند که خواهان

برگشت پول بلیت هایشان شدند و شیشه های سینما را شکستند و...بی خیال!

گذشته ها گذشته...

اما من وقتی چه کسی... را دیدم،دلیل این رفتار غیر منطقی مردم را نفهمیدم.این

فیلم در نوع خود یک فیلم متفاوت و یک اثر جالب در سینمای ایران است.مهم ترین

تفاوت آن با سایر فیلم ها این است که ما از طریق رو به دوربین صحبت کردن

بازیگران متوجه داستان فیلم می شویم.یعنی مثل فیلم های دیگر با آن شکل همیشگی

"بازی کردن" بازیگران روبرو نیستیم. این بار شیوه جدیدی از بازیگری نشان داده

می شود."مونولوگ گویی".هر هشت بازیگر این فیلم(به عقیده نگارنده) یکی از

درخشان ترین بازی های خودشان را ارائه داده اند.که این بر می گردد به نحوه

صحیح کارگردانی(که با وجود یک داستان ساده چنین اثر جالبی را به وجود آورده)

و درک درست بازیگران از نقش ها.بیایید نگاهی داشته باشیم به این هفت نفر:

 خسرو شکیبایی(اکبر معظمی):کاراکتر اکبر را بارها در فیلم های مختلف دیده ایم.

همینطور درجامعه.شکیبایی گرچه مشابه این نقش را در سالاد فصل نیز تجربه کرده،

اما این بار بسیار بهتر و قوی تر این نقش را بازی می کند.بچه چهار راه مولوی که

به قول خودش "بی سوات" است و اکثر محله های جنوب تهران "روی سبیلش قسم

می خورن".او از طبقه محروم جامعه است و کاملا مشخص است که یک گذر سنت

به مدرنیسم را طی کرده است.اگر چه دفتر او به ظاهر مدرن وکامپیوترایز شده و

خودش ظاهرا از پشت مخده به پشت میز انتقال یافته،اما همچنان امیر خان را "سوسول

ونک به بالا" می داند و با همان ادبیات لمپنی یا به قول زیبا "زبان اصلی" حرف می زند

و قلیان و چرتکه اش همیشه حاضر و آماده است.او آدم  تنهایی است،خواهر و برادر -

 - هایش به قول خودش او را "ترک رحم کردن"،زن و فرزندانش به خارج از کشور

رفته اند و حالا هم که برای اولین بار "قلبش برای یک ضعیفه فلاشر زده" از ابراز

عشق می ترسد.چون امیر عشق او را گرفته است.البته او ترسی از امیر ندارد و

خیلی راحت و بی دغدغه انتقام خود را از او می گیردشکیبایی به بهترین شکل این

نقش را بازی کرده است و کاراکتر اکبر را کاملا باورپذیر ساخته است.نمونه هایی

از مونولوگ های اکبر: "اونایی که ما زدیم،شما رو میزش می رقصیدین"،"یارو مدیر

کارتِننیگ(منظور کارتینگ) نیست که جخد ما نتونیم اسمشو لفظ قلم صدا بزنیم قهر

کرده باشن شازده قشمشم"،"مرجان خانوم اصله،اصلا خودشه" و "دیدم مایه شو داره،

بهش گفتم حاضری خلاصش کنیم؟مایه و مخلفاتش با من،کاشته پشت هیجده اش با تو"...

                                            ***

 نیکی کریمی(زیبا زیبادوست):زیبا نمونه کامل یک زن روشنفکر نمای تازه به دوران

رسیده  است.یا به قول مرجان"از اون زنای ادا اطواری ددر دودوری". کسی که در

یک جمله پنج کلمه ای،چهار کلمه انگلیسی به کار می برد.یک زن تحصیلکرده و

ظاهرا هنرمند و متجدد که به صراحت می گوید با امثال اصغر و امیر نمی توانسته

زندگی کند و معتقد است فقط دکتر مطلق او را درک می کند.از آنجا که در طول فیلم

با توجه به رفتارهای او و صحبت های دکتر مطلق متوجه می شویم که به نوعی بیمار

است و به قول دکتر مطلق "درک درگیری های ذهنی او به سادگی خواندن کتاب های

گروه سنی الف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است"،پس می توانیم به او

حق بدهیم که خیلی راحت دو شوهر خود را بکشد و حالا بخواهد با دکتر مطلق(که او

نیز در نوع خود یک بیمار واقعی است) زندگی کند.نیکی کریمی نیز با شناخت درست

از چنین شخصیتی یکی از بهترین بازی هایش را ارائه می دهد.نمونه ای از مونولوگ -

- های زیبا: "اصغر می گفت تیفال خونه باید رنگ بشه،می گفتم یعنی خونه والپیپر

(wallpaper) می خواد"،"لایف استادی(life study) خودش یه تراپی(troppy)***

مستقله"،"خیلی حواسم بود گاسیپ(gossip) دست کسی ندم".

                                            ***

 محمدرضا شریفی نیا(دکتر کامبیز مطلق):یک روانکاو عجیب و غریب که نمونه او را

کم و بیش در میان جامعه روانشناسان امروزی می توان پیدا کرد.او خود را شاگرد

زیگموند فروید،همان دیوانه ای که معتقد بود میل جنسی تمامی مشکلات انسان را حل

می کند،می داند.رفتارهای او نیز دقیقا تحت تاثیر نظریه های فروید است.او عاشق

زیباست که زنی شوهرداراست،با دوربین همسایه روبروی مطبش را مخفیانه نگاه

می کند و گوشه چشمی هم به عسل(دختر امیر) دارد.او خود را مبتکر "تئوری دور

برگردون" می داند.نظریه ای که در طول فیلم متوجه می شویم نتیجه ای جز تخریب و

تباهی زندگی دیگران را ندارد.او معتقد است که امیر "به طرز صادقانه ای پاک و

ابله است" و زیبا را "کلکسیونی از امراض روحی چون سایدیسم،وسواس،مازوخیسم،

اسکیزفرنی،مالیخولیا و فوبیا" می داند.تضاد جالبی بین ظاهر او و عکس فروید که پشت

سرش است وجود دارد.رنگ کت و شلوار و پیراهن و مدل ریش و حتی سیگار برگش

کاملا برعکس فروید است.گوشه ای از دیواری که عکس فروید بر آن قراردارد،در

کوچکی است که به دستشویی باز می شود و این نیزجالب و قابل تامل است.دکتر مطلق

با این که سعی دارد بیماری دیگران را کشف کند،اما خودش یک بیمار واقعی است که

به قول خودش در این "تیمارستان غیر انتفاعی بزرگ گرد لعنتی" دست و پا می زند.اگر

به مونولوگ های زیردقت کنید،روانپریشی آشکار او را در می یابید: "کمترین تلفات

آزمایش یک تئوری،مرگ یک انسانه"،"همه انسان ها به نوعی بیمارروانی اند"،"یک

بیمار داشتم که در گذر سنت به تجدد سه نفر رو کشته بود و من خیلی تلاش کردم

که بهش بفهمونم این قتل ها چقدر در زندگیش مفید بوده" و "زمانی دستیار یک دکتر

خرفت بودم که معتقد بود فروید یک آدم منحرفه".شریفی نیای همه کاره سینمای ایران،

این بار بازی خوبی از خود ارائه داده که کاملا با نقش هایش در دنیا،اخراجی ها،ازدواج

به سیک ایرانی،مهمان و عروس خوش قدم متفاوت است و حتی می توان گفت خیلی از

آن ها بهتر است.

                                            ***

 امین حیایی(حمید):دوست صمیمی و هم دانشگاهی امیر.یک آدم نابغه و باهوش،اما منزوی

و گوشه گیر که ظاهری چون هیپی های ولگرد دارد و موسیقی راک گوش می کند و تا

حدودی هم مردم آزار و دیوانه است.به ماشین ها سنگریزه می زند تا صدای دزدگیر آن ها

را در آورد،با سنگ و قوطی و چوب بازی می کند و ... او نیز مثل سایرین ابتدا از امیر

تمجید می کند و بعدا متوجه می شویم که تمام حرف هایش دروغ بوده و او نیز از امیر متنفر

است.چون معتقد است "امیر عشقش را از او گرفته".مثل رضا و اکبر.با این که امین حیایی

به طرز وحشتناک و تاسف باری در فیلم های اخیرش کلیشه ای و تکراری شده بود،اما این بار

بازی خوبی را در نقش یک آدم مردم گریز و تنها از خود به نمایش می گذارد.حمید نمونه آن

نسل سوخته ای است که علی رغم هوش بالا و نبوغ فوق العاده اش،هیچ گاه از آن درست

استفاده نکرده و همین مساله او را به خیابان گردی و بی هدفی و هرز رفتن کشانده است.

او در ابتدا خود را زیر سایه امیر می داند و حس می کند که خیلی چیزها را مدیون اوست.

اما کم کم بر اثر عقده های عمیقی که داشته از امیر متنفر می شود.نمونه هایی از مونولوگ -

- های حمید:"هیچ وقت دلم نمی خواست با آدمایی ارتباط برقرار کنم که نمی تونن از این یک

کیلو و چهارصد گرم توده خاکستری مارپیچ توی مغزشون درست استفاده کنن"،"به نظر من

یه دوست خیالی که واقعا دوستت باشه،خیلی بهتر از یه دوست واقعیه که خیال می کنی

دوستته" و "اما من عین آدمای مالیخولیایی،همیشه تو ارتباط برقرار کردن با آدما مشکل

داشتم".

                                           ***

 مهناز افشار(مرجان):منشی امیر.یک بیوه عامی خوش ظاهر که نمونه بارز زن هایی

است که فقط و فقط به فکر زندگی زناشوییهستند.مواظبند که کسی پشت سر آن ها حرفی

نزند،روی حرف "آقا بالاسرشون" نه نیارن،مبادا توی این شهر تنها و بی سرپرست باشند

و اگر لازم شد حتما دست به دامن فالگیر و رمال هم می شوند.(گر چه اول از فالگیرها

بد می گوید).مرجان نمونه آشنای زن هایی است که متاسفانه دهن بین و خاله زنک هستند

و مدام توی زندگی دیگران فضولی می کنند و باز هم متاسفانه تعدادشان در جامعه ما

کم نیست.او در پی یک اشتباه مسبب تباهی زندگی خودش و امیرمی شود.گر چه او

می خواهد شوهرش را حفظ کند و زندگی خوبی داشته باشد و بتواند با شوهر و بچه اش

"سه تایی برن زیارت"،اما با کمک گرفتن از فالگیرها و در کل اعتقاد به جادو و طلسم و

این قبیل باورهای عامیانه،زندگی خودش را خراب می کند.مهناز افشار نیز در این نفش

فوق العاده ظاهر شده است و مونولوگ های جالبی را با ادا و اطوارهای عامیانه می گوید:

"این خاله شلخته ها همین طوری با اخ و تف و آروغ مورچه و ناله گرگ واسه دختر

ترشیده هاشون شوهر گیر میارن دیگه"،"موندم بی آقا بالاسر،گفتم یه شوهری دست و پا

کنم،به قول خاله ام صیغه یه نره خری شم،وا خوشم باشه"،"آدم وقتی به نصیب قسمتش

قانع نباشه دنیارم بهش بدن،باز دنبال باقیشه" و "امیر خان انقدر دوسش داشت،اونوقت

زنیکه از سنش خجالت نمی کشه،عشوه و قمیشش به راست"(به ممیک صورت و او

تکان دادن دست و چشم و ابرویش هم درحین گفتن این جملات باید توجه کنید)

                                          ***

آتیلا پسیانی(رضا):رفیق و بچه محل قدیمی امیر.هنگامی که امیر بر علیه طبقه اش

طغیان می کند و بعد درگیر کارهای سیاسی می شود،رضا نیز جذب او می شود و با

هم حجره فرش فروشی پدر امیر را (که به قول دکتر مطلق نماد دنائت و پستی بوده و

روزنامه را سر و ته می خوانده) به آتش می کشند.اما خواهر ناتنی امیر که رضا عاشقش

بوده،در آتش سوزی کشته می شود.رضا نیز که از طبقه محروم جامعه بوده،تحت تاثیر

امیر وارد کارهای سیاسی می شود و به زندان می افتد.اما او معنای هیچ یک از کارهایش و

حرف هایی که می زند را نمی داند و به همین خاطر "پرولتاریا" را "پرتغالی" و "بورژوازی"

را "بورژامبون" می گوید (هنگام گفتن این کلمات نیز پرتغال و ژامبون می خورد).او کلماتی

چون "امپریالسیم"،"حرکت سمبلیک" و "استکبار جهانی" را بی ربط و با ربط در جملاتش

به کار می برد.عشق رضا نیز مانند اکبر و حمید،توسط امیر از او گرفته شده و او دلیل

محکمی برای قتل امیر دارد.برای همین اکبر به او کمک می کند و پول خوبی برای این

کار به او می دهد(و او با این پول در یک هتل پنج ستاره اقامت گزیده و ده جورغذا سفارش

می دهد.مثل ژیگو که آن را ژیواگو می گوید و بعد تردید می کند که ژیواگو نام غذا بود

یا دکتر)آتیلا پسیانی به طرز جالب و کمیکی این نقش را ایفا می کند.نمونه ای از مونولوگ -

- های رضا: "قرارشد دست در دست هم دهیم به مهر،این جرثومه فسادو از روی زمین

محوش کنیم"،"زیرآبشو پیش رؤسای پرتغالی مون زدم،گفتم امیر یه خائنه.خودم دیدم شبا

اسموکینگ می پوشه می ره شکوفه نو" و "حجره پدر امیر که آتشش زدیم دو طبقه داشت،

اما ما می خواستیم جامعه بی طبقه بسازیم"(هنگام گفتن این جمله دوربین صورت او را

درون یخچال نشان می دهد و از طبقه زیرین یخچال به طبقه بالای آن می رود)

                                          ***

الناز شاکر دوست(عسل):دختر ناتنی امیر.نمونه بارز یک نسل سومی بی هدف و بی خیال

و بی قید.که با ادبیاتی لمپن اما ژیگول مابانه سخن می گوید.او دختر اصغر(شوهر سابق

زیبا) است و طبیعی است که تا حدودی مثل او باشد.عسل موهایش را پسرانه کوتاه کرده

و در اتاقش انواع و اقسام چیزهای اجق وجق(که در اطاق های دختران و پسران امروزی

زیاد یافت می شود) وجود دارد.در ابتدا تصور می شود که او امیر را دوست دارد ولی

در ادامه متوجه می شویم او هم مانند سایرین دلیلی برای کشتن امیر داشته.بی توجهی

های امیر و زیبا به او باعث می شود که با یک راننده کامیون "خز" که "بوی گراز" می دهد

دوست شود.عسل زمانی از دست پسرهمسایه که با دوربین زاغ سیاه او را چوب می زند

عاصی می شود(این مساله یاد آور دکتر مطلق است که به عسل نظر داشت و با دوربینی

همسایه رویرویی را نگاه می کرد) و زمانی می نالد که "پس این پسره نکبت کجاست؟ ".

و جالب اینجاست که زمانی که از دست پسر عصبانی شده،به داخل اتاق می رود و پرده

را می کشد،اما طوری این کار را می کند که باز هم  پسر بتواند او را ببیند.الناز شاکر

دوست که از گل یخ تا به امروز صرفا در فیلم های تجاری بازی کرده،در این فیلم یکی از

 بهترین بازی هایش را به نمایش می گذارد که نشان ازاستعداد خوب او (در صورت انتخاب

نقش های درست) دارد.نمونه هایی از مونولوگ های عسل: "سوسولای چت مغز از بیکاری

یا سیگاری بار می زنن،یا زرت و زورت عاشق این و اون می شن"،"یه دوستی داشتم،

راننده کامیون بود.گاگول جای بابام بود ها،ولی لاوی واسم می ترکوند اساسی"،"بچه که بودم

یه گوشه قایم می شدم ببینم این یولا یادشون می افته بچه مچه هم دارن یا نه،عمرا نمی یومدن

دنبالم.قهوه ای می شدم خودم برمی گشتم بیرون" و "دندوناش یه طوری به هم می خورد که

صدای تیک تیکش فاز می داد،قیافه اش یه طور زاگالی شده بود".

                                          ***

علی مصفا:امیر!"بچه هفتم زن سوم پدرش"(به نقل از دکتر مطلق).از آن هایی که به قول

خودش "پدر و مادرش برایش آرزوها داشته و می خواستند او دنیا را عوض کند،اما وقتی

به چهل سالگی رسیده،متوجه شده که هیچ اتفاقی نیافتاده".امیر از بچگی دوست داشته برود

یک گوشه و سنتور بزند.برای همین از آن "دیوونه خونه" فرارمی کند و به گوشه ای خلوت

در دل کویر می آید تا ساز بزند.او به قول خودش داشته "فدای کسانی می شده که شاید

خیلی هم دوستش نداشتند".که این واقعیت در طول فیلم به طرز مشهودی دیده می شود.

علی مصفا نیز در این نقش جا افتاده و ظاهرش تا حدودی ما را یاد نقش "داداشی" در پری

می اندازد.نقش او از بقیه کمرنگ تر است ولی سایه این نقش در تمام طول فیلم-چون

موضوع اصلی بحث اوست- احساس می شود.

در طول فیلم چند بار میان صحبت های بازیگران،تصویر کات می شود به یکی دیگر از

شخصیت ها که این نشان می دهد منظور بازیگر،همان شخص است.این روش تا حدودی

شاید نظم فیلم را به هم بزند ولی باز هم شیوه جالبی است.در کل فیلم چه کسی امیر را

کشت همانگونه که در ابتدا ذکر شد،یک اثر متفاوت و منحصر به فرد در سینمای ایران

است.به عقیده نگارنده اکثر استانداردها در این فیلم رعایت شده و به همین دلیل هنوز هم

دلیل رفتارهای مردم هنگام دیدن فیلم در سینما را نمی فهمم.نمی دانم.شاید عادت نداشته اند

تا به حال فیلمی ببینند که تمام شخصیت ها از اول تا آخر رو به دوربین صحبت کنند.

شاید هم...بی خیال.گذشته ها گذشته.

***در صحت املای این واژه شک دارم.اگه غلط بود بهم بگین لطفا.

 

2 نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:49  توسط پاشا ابراهیمی  |